|
کتابخون
|
||
|
معرفی کتاب |
قسمتهایی از متن کتاب
لطائف نهانی
"یک بار یکی از آشنایان از تهران خدمت آقای انصاری رسید و برای دستورالعمل گرفتن اصرار کرد. ایشان فرمود: تو با خانمت بدرفتاری می کنی، برو اخلاقت را درست کن! حجاب تو این است.
اون شخص می گفت: وقتی برگشتم همسرم خیلی با ناراحتی به من گفت: باز رفتی مسافرت؟! خم شدم دستش رو بوسیدم، تعجب کرد و پرسید این کار رو کی به تو یاد داده؟ گفتم همان آقایی که می گویی چرا رفتی پیشش. ایشان هم با آقای انصاری علاقمند می شود و در سفر بعدی با هم به همدان می آیند و خدمت اقا می رسند و ..." (نقل از آقای احمد انصاری)
استاد کریم محمود حقیقی می گوید: در ماجرایی یادم می آید که شخصی از ایشون گله کرد که شما به فکر ما نیستید و مرحوم آقا جواب دادند:
"یادت هست فلان روز در کوچه با کارد به شما حمله شد و جان سالم به در بردی؟ آنجا ما بودیم که مانع شدیم که کارد به تو بخورد و در سینه ات فرو برود."
|
|